بهانه

این دل مرده من هر روز هر شب در هر سپیه دم تنها بهانه تو را دارد امروز به یاد تو هر کجایی سیر می کند اما فردا از برای تو مرا دوباره رها می کند خوب می دانم؟!!

دلتنگ

کی می دونه کی  چرا وقتی دلک می گیره به کنار پنجره میام و از ته دل یه نفس عمیق می کشم وبعد خیلی آروم  دوباره بر می گردم و ... خودم هم نمی دونم اما هر باز که به کنار پنجره می رم بوی تو رو حس می کنم اما باز هم به یاد روز جدایی غمگین به عکس خوشکیده روی دیوار چشم می دوزم.

بهار

می دونی تنها آرامش مرگه که باعث میشه به امید بهار ، پاییز رو صبر کنم زمستان رو به پایان برسونم و بهار را دوباره تجربه بکنم اما آیا زمستان پایان کار . من است ؟ این رو من خوب می دونم که نه ،اما اون دخترک معصومی که چشم بر تنها برگ من دوخته که نمی دونه زمستان پایان کار نیست این مرگ نوید بهار نو است باز هم باید منتظر باشم ؟ پس کجاست استاد صورت گر تا دوباره در اوج زمستان برگ امید را به روی دیوار سر تا پا منجمد حیاط بکشد؟ آری استاد صورت گر دیگر به بهار چشم نخواهد دوخت و کودک معصوم رنگ برگ را ؟!!

بغض را نمی توان شکست

سکوت مردابی است برای مردن و شکستن آن گامی به سوی مرگ بغض را نمی توان شکست و دوست را نمی توان پاسخ داد اما یک روز دوباره آن را می توان دید می توان بویید یا لمس کرد در گرداب بی حرکت می مانم تا تو بیایی و آن گاه مردن برایم راحت تر خواهد بود ؟!! منتظر شما در « مدتها است تو را ندیده ام » 

سرخی آفتاب صبح سفیدی برفهای روییده بر پیشانی ات  و سبزی کلامت همه و همه دلیل این است که تو را دوست دارم اما ... نه نه دوست داشتن کم است به تو عشق می ورزم یا بهتر است بگویم می پرستمت هر گاه نامی از تو به میان می آید به خود افتخار می کنم که مدتها در کنار تو بوده ام هر چند اکنون فاصله من و تو بسیار است اما باز هم به تو عشق می ورزم ای ...؟!!

سلام
نمی دونم کی قراره این سیستم نظر خواهی درست بشه اما فکر کنم اگه به این جا یه سر بزنید بد نیست «مدتها است تو را ندیده ام»راستی من از بابت این مشکل عذر می خواهم

بازم همون جوره اما بهتر شده چی رو می کم هان دردم نه بابا فعلا مرهم روش گذاشتم  میسوزه میدونم اما باید سوخت و ساخت اما باز مثل اینکه قراره این بلاگ اسکای بهتر بشه فعلا به همون آدرس قبلی برید تا بیام؟

دوباره صبح خواهد شد؟

اگر می خواهید عمر طولانی داشته باشید ابتدا لبخند زدن را بیاموزید
                                                                             (با عرض پوزش نمی دونم کی گفته)

اما مگه میشه اخه اگه یکی نخواد عمر طولانی بکنه چی اگه من منتظر اجل باشم یا نه اگه چیزی رو بدونم که اگه شما هم می دونستید (یا همین گوینده نا شناس ) خندیدن رو فراموش می کردید؟!!اما نه آخه ... آخه چی ؟ راستش رو بخواهید من می گم این چیزی که من می دونم یه روزی تموم میشه اما حالا چی حالا باید چی کار کرد ؟این رو خودم نمیدونم دارم از عمرم میگذارم؟!!من رو فراموش نکنید

باران

آی آسمان ، خوب می دانم گرفته ای،آفتابت را از همین رو پنهان نمودی در ورای ابر های تیره ات راستی منتظر پیامهای شما در مدتها است تو را ندیده ام هستم 

تنهایی

آه ای زندگی من که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
                                                                 فروغ فرخزاد

خدا را شکر می گویم که حال می توانم درد هایم را تنها به خود بگویم دل را پرورش دهم تا هر چه درد دارم را در او ریزم؟
دوستان اگر حرفی دارید می توانید به این سایت مراجعه نماییدو نظر های خود را بگویید(http://alikasaie.persainblog.com) با تشکر علی