زمان

زمان هم از ادما دور میشه هم بهشون نزدیک میشه اونی که ازمون دور میشه رو گذشته میگیم و اونی که نزدیک میشه رو اینده.
توی این مسیر تپه هایی هست که هر چقدر هم ازشون دور میشیم باز هم به چشم میخورند
گاهی ما تلاش میکنیم که برخی از اونها رو نبینیم و گاهی به برخی از اونها افتخار میکنیم.گاهی بر سر این تپه ها و شاید کوهها زمین خوردیم و گاهی زود تر از دیگران اونها رو فتح کردیم.به همین نسبت تپه ها و کوههایی در اینده وجود داره که فقط باید نگاهمون به بلند ترین اونها باشه اما هیچ گاه نباید تپه های کوچیک رو دست کم گرفت.
اینا رو گفتم که یادم بمونه همیشه این تپه ها و کوهها هستن که مسیر زندگی رو تعیین میکنن گاهی ما برای پیش برد کارهامون باید بعضی از اونها رو از سر راهمون هم برداریم

یه بوی کهنه میده خاطراتی که برام هنوز تازه است شاید یکم خاک گرفته باشه اما هنوز هم برام مثل روز اول تازه است .
روز شمار جدید روز شماری برای تابستان منتظر خرداد هستم و گرمای اون شاید این اخرین روزهای انتظار باشه
دلم برای همه چیز تنگ شده حتی برای یک بار دیدن خودم در اینه یکی با سنگ اینم رو شیکونده ؟
دلم برای اینجا هم تنگ شده بود اینجا خلوت ترین نقطه زندگیه منه که تنها خودم پام رو توش میذارم و میدونم توی این شلوغی چی به چیه شاید ...؟
حرف برای گفتن زیاده اما هنوز وقت اون نیست که همه چیز معلوم بشه باید اول ببینمش.منتظر میمانم

آتش

یه اتیش گرم شاید گرماش بیشتر از اون چیزی باشه که فکرش رو بکنید .لی حالا داره سرد میشه شاید به خاطر خاکستری باشه که از وقایع اطراف ناشی میشه شاید هم ... .
۶ سال پیش شاید هم یکم بیشتر اخرین زمان دیدار این حرفی بود که یهو از دهنم در رفت نمیخواستم هیچ وقت فاصله زمانی برام مهم باشه اما درست ۶ سال پیش بود که اخرین ملاقات رو داشتیم اما امروز یه حس دیگه دارم یه حس نزدیکی بیشتر مثل همون قدیما و همش به خاطر این خبر اخر بود یعنی ممکنه باز هم ... ؟ 
شاید به واسطه این دیگه هیچ چیزی برام مهم نباشه شاید تنها یک بار تکرار وقایع گذشته دوباره اون حس های خوب ... باز هم میخوام زنده بشن دارم برای زنده کردنشون ثانیه شماری میکنم منتها این بار برای یه شروع نو شاید این اتیش دوباره گرم و فروزنده شد!
 

۵ و ۴و ۳و ۲و ۱ رسید!! رسید! ۲ و ۳و ۴و ... و ۱۳ و ...و ۵ و ۴ و ۳ و ۲و ۱ و رسید ! رسید !! ۲ و ... .
خب ۱۱ روز گذشت و من باید دو ماه دیگه صبر کنم شاید به نقطه اولم رسیدم منتها اینبار با یه حس دیگه با یه شور دیگه راستی پارسال عید رو یادتون هست اون موقع فکر میکردید اینجایی که هستید باشید؟

من در اینه خودم

هر سال جدید ادم باید به سوی بهتر شدن پیش بره میخوام از یه چیزهایی که ممکنه در خودم باشه دوری کنم مثلا چقدر خوب بود که قبول کنم با خراب کردن دیگران چیزی به ارزش من اضافه نمیشه یا یه چیزی که از اون مهم تره ادم هر چی بیشتر حرف بزنه ارزش خودش رو کمتر کرده و ... . کاش ادما مثل اینه بودن یه اینه خصوصی که توی اتق تکی هر فرد میشه پیدا کرد وقتی که تنهایی بشینی روبروش و اون ایراد هات رو رفع کنه نیازی هم نیست این اینه یه ایه قدی باشه میتونه یه اینه جیبی باشه؟!!

فاصله

فاصله یه حرف سادست بین دیدن و ندیدن و... .
فاصله ای که بین من و تو نیست اما من بین این فاصله قرار دارم فاصله ای که داره هر روز بیشتر میشه و من این رشد رو حس میکنم و اصلا احساس خوبی ندارم قصد نداشتم اینجا به جز در باره تو چیزی بنویسم اما حالا که دارم این رو می نویسم دیگه تحمل ندارم باید بگم من می خوام این فاصله هر چی که هست از دید «دیگران» پنهان بمونه چون ممکنه به اسم کم کردن فاصله خودشون عاملی باشن برای بزرگتر شدنش.
فکر کنم الان راحت تر میتونم ادامه بدم چون میدونم تو هم این موضوع رو فهمیدی.
آسمون ابری توی شب مثل یه تخته سیاه میشه که تازه رنگش کرده باشن سر تاسر مشکی بدون اینکه رد پایی از اون خط خطی های روی تخته مونده باشه اما وقتی خوب نگاه میکنی میبینی که نقاش ما یه تیکه رو شاید برای یاد گاری از اون خط خطی ها خالی گذاشته و اون ستارهء ...؟!

اعتراف

عید داره هر لحظه نزدیک میشه تا یه سال جدید رو با خودش بیاره الان تقریبا ۹ ماه هستش که این وبلاگ رو مینویسم و امروز تصمیم دارم که یه چیزی رو برای همه بیان کنم من اسمش رو میذارم اعتراف.
درسته من منتظرم و تا حدی عاشق اما منتظر کی و عاشق کی بماند اما این انتظار تنها برای یک نفر نیست شاید بهتره بگم شاید انتظار بیشتر برای رسیدن روز موعوده که هنوز معلوم نیست شاید امسال و شاید ... من نمی تونم دست از این انتظار بردارم چون میدونم یک روز تموم میشه و باید تمومش کنم که مدت اون هم دست خودم هستش اما از یه حدی کمتر نمیشه اما حالا من دو تا کار بیشتر نمیتونم بکنم یکی این که در مدت این انتظار تلاش خودم رو بکنم که پر ثمر تر به پایان برسه و دوم اینکه توی این اتاق کوچیک که من بهش میگم وبلاگ بیام و درد و دلام رو برای رهگذر ها بنویسم .حالا منتظرم ببینم شما چی میگید؟

دفتر ...؟

هنوز چند ورق از دفترم پر نشده و نمیدونم چطور باید پر کنم برگه های پیشین رو ورق میزنم هنوز چند سطری هست که خط خطی هاش پاک نشده .۵ برگ هم مونده که تنها با یاد تو پر میکنمشون

نیم کت

دو تا نیم کت خالی که دور تا دورش پر از درخت روی یه نیمکت من و روی اون یکی ... .
فاصله سکوت بود و باران و حس های غریبی که مثل این روزها مرا در خود غرق می کرد...!
دیگر حسی نداشتم حتی حس گریه تنها فکر من این بود که شاید قلبش برام نمی تپه ؟ (چه خیال خامی ). دیگر احساسی جز احساس بی او بودن نداشتم آن روز به او حق دادم که این حس را نداشته باشد .اما اشتباه بود و من چه زود اشتباهم را فهمیدم.

حرف گمشده دل

درست یه روز بارونی مثل امروز بود من و اون رو بروی هم شاید نگاههامون اجازه حرف زدن نمیداد تا اینکه اون اینجوری سکوت رو شیکوند«می دونی من فکر میکنم دو تا عاشق هیچ وقت نمیتونن چشم تو چشم هم به هم دیگه بگن که عاشق هم دیگن!!؟؟ » شاید اون موقع نفهمیدم چرا اما حالا که از اون دورم گاهی به این حرفش فکر میکنم .
اوایل فکر میکردم شاید به خاطر شرمی بود که داشتن هر دوشون شرم میکردن حرف دلشون رو بزنن اما امروز به یه چیز دیگه رسیدم شاید این موضوع به زمان های قدیم بر گرده زمانی که هنوز حرفی وجود نداشت ادم ها نمیتونستن از طریق حرف زدن منظورشون رو برسونن و زمانی که دو نفر به هم دل میدادن حرفی برای اون وجود نداشت .
بعد ها ادما برای بیان حس میان دو نفر این کلمه رو ابداع کردن (عشق) اما هنوز که هنوزه دل ها با یه بیان قوی تر چیزی رو در چشم ها جاری میکنن که زبان از گفتن اون قاصر .و من به این باور رسیدم در اون حالت (چشم در چشم هم دوختن)اگه زبان حرفی رو بیان کنه نشون داده که دلش هنوز «عاشق!» نشده