باران و من تنها

شب ، بوی باران ،تنهایی ، وبازمانده تنها،غربتش مرا بیشتر فرا گرفته هر بار که میاندیشم چگونه تنهایی هایش ... باز هم باران شدید شده است روی صورتم... ،قطره های خیس که به پایین می لغزند،دیگه دلم هم طاقتش تموم شده می خواد فریاد بزنه اما کجا اینجا؟... نه هرگز اینجا کسی زبان مرا نمیفهمد شاید هم میفهمند و باور ندارند .تنهایی هایم را با تو می گویم.
نظرات 9 + ارسال نظر
من شنبه 15 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 02:07 ق.ظ http://inmanaminja.persianblog.com

گاهی صدایت را میشنویم و حرفت را میفهمیم...از آنجا که زمان بر ما گذشته است و میدانیم بر تو نیز خواهد گذشت...و دلمان کشیده است آنچه دل تو یکشد اکنون را و میدانیم چه سخت است ..و میدانیم میگذرد..شاید انتخاب سکوت..انتخاب نیکویی باشد...

رضا شنبه 15 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 01:58 ب.ظ http://armanshahr.blogsky.com

سلام علی آقا بازم یه متن قشنگ .حالی بردیم آقا.خسته نباشی

سمیرا شنبه 15 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 06:33 ب.ظ http://www.sareh1360.blogsky.com

یک دنیا عشق و صفا تقدیمت
سرشار از عشق شدم از باران و دلتنگ شدم از تنهاییت
زیبا بود عزیزو موفق باشی
به امید روزهای بارانب البته باهم در ایران

[ بدون نام ] شنبه 15 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 10:09 ب.ظ http://kalaghpar.blogsky.com

تنهاییت را با کلاغ بگو!
بگذار تا دردت را بفهمد و به همه خبر دهد!
غروب پاییز و قارقار کلاغ و صدای خش خش برگهای خزانی شاید دلگیر باشد ولی مهم رساندن پیام است! تمام دنیا باید بدانند که تو که هستی و چرا تنها ماندی! پس دردلهایت را به کلاغ خبرچین بسپار و بدان که کلاغ ٬تنهایی تو را با دیگران قسمت می کند!!
پر از باران باشی و از می دانم سرشار. نشریه کلاغ پر

یه پسر شنبه 15 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 10:18 ب.ظ

سلام و یه دعا خیس ترین احساس بارانی از ان تو باد

سعید شنبه 15 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 10:23 ب.ظ

سلام علی جان
خیلی زیبا و قشنگ بود
ولی میخواهم یه خواهشی از شما بکنم
اونم اینه که قدر موقعیت خودت رو بدونی و متوجه باشی که این سالهایی که در اون هستی به زودی میگذره ...قدرشو بدون
موفق و موید باشی...بای

سحر شنبه 15 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 11:29 ب.ظ http://ghoroob.blogsky.com

شب تنهایی بارون
اینجا همه چیز جمع

پژمان غریب سه‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 07:57 ب.ظ

سلام
منم مثل تو... دردمو به کی باید بگم... انگار هر روز قلبم داره فشرده تر می شه، دلم گرفته. باور کنید عاشقی بد دردیه

مجتبی چهارشنبه 19 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 06:41 ب.ظ

بسم الله رحمن رحیم

وقتی که گل در نمیاد
سواری این ور نمیاد
کو و بیابون چی چیه؟
وقتی که بارون نمیاد
ابر زمستون نمیاد
این همه ناودون چی چیه؟


حالا تو دست بی صدا دشنه ما شعـــر غـــزل
قصـــــــه مرگ عاطفه خوابای خوب بقل بقـــل

انگار با هم غریبه ایــــــم خوبی ی ما دشمنی یه
کاش من و تو میفهمیدیم اومدنی رفتنی یـــــــــه

تقصیر این قصه ها بـــود تقصیر این دشمن ها بود
اونا اگه شــب نـــبـــودن سپیده امروز با مـــا بود

سقوط من در خودمــــه سقوط ما مثــــل منــــه
مرگ روزای بچه گــــی از روز به شب رســیدنه

دشمنی ها مصیبته سقوط ما مصیبته

تقصیر این قصه ها بـــود تقصیر این دشمن ها بود
اونا اگه شــب نـــبـــودن سپیده امروز با مـــا بود


کسی درد منو انگار نــمــیــفــهــمـــه
مرده زنده خواب و بیدار نمیفهمه
کسی تنهائی مو از من نمی دزده
درد مارو در و دیوار نمی فهمــــه


برای تنهائی خودم دلم مــــیسوزه
قلب امروزی من خالی تر از دیروزه


خیلی چاکرتم داش علی اگه می تونستم بیشتر از این بهت خدمت میکردم توان من همین بود مرسی......

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد