امشب یکم از خودم بدم اومد تا حالا فکر می کردم چیزی نمیتونه این ازادی من رو بگیره اما الان که ارم نگاه می کنم میبینم همین وبلاگ که همیشه عاشقش بودم توش بنویسم بدجوری من رو از اونچه باید میکردم دور کرده انگار دست و پام رو بسته نتونم برم جایی همش بشینم و بنویسم و بخونم از این بدم میاد دوست دارم بیشتر به کار هایی که باید برسم وقت بذارم اما نمی دونم چطوری؟
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
یه شاعر که اسمش رو نمی دونم چیه
مهم اینه که کار من نیست
سلام انگار تو هم یه جوری روزمره شدی.
ولی یه چیزی یادت نره اگه احساس آزادگیتو از دست بدی از درون احساس ضعف خواهی کردودیگه نمی تونی ته دلت به خودت ببالی .نمیدونم میفهمی چی میگم.
پس برای حفظش هر کاری میتونی بکن حتی چند روز تعطیلی این وب لاگ.
شعر هم احتمالا مال فروغ است.
سلام علی ..
خوبی؟؟
بازم روزمرگی...!!!
ایام به کام
همه همین طوری شدند ناراحت نباش اگه رخوت نباشه کارایی معنا نداره مثل شب که نباشه ارزش روز معلوم نمیشه:)
موفق باشی
سلام
شعر قشنگی بود مهم نیست مال کیه مهم اینه که قشنگه!!!
عزیزم چی شده:(((((((( خدا نکنه دل مهربونت بگیره:(
باران که ببارد من وتو وتمام غمها را خواهد شست. باید که خود را به دست آن بسپاریم